محمد حسين ابن خلف تبريزى ( برهان )

76

فرهنگ فارسى برهان قاطع ( فارسى )

راست و پاى چپ او سفيد باشد و مكر و حيله و فريب را نيز گويند . اشكيل‌چشم - اشكيل معلوم و فتح جيم فارسى و ضم شين قرشت و سكون ميم دوائى است كه آن را عوسج گويند اگر برگ آن را بكوبند و آب آن را بگيرند و هفت روز در چشم چكانند سفيدى چشم كه به هم رسيده باشد زايل كند . اشكيود - به فتح اول و سكون ثانى و ثالث و ياى حطى به واو رسيده و به دال زده مركب را گويند كه در مقابل مفرد است . اشموسا - به فتح اول و سين بىنقطه به الف كشيده بر وزن محمودا به لغت يونانى نوعى از مرو باشد كه آن را به شيرازى مرورشك خوانند و بوى آن كمتر از مروخوش باشد . اشن - به فتح اول و ثانى بر وزن كفن جامهء بازگونه پوشيده را گويند و به معنى كالك هم آمده است كه خربزه نارسيده باشد . اشنا - به فتح اول و سكون ثانى و ثالث به الف كشيده گوهر گرانمايه را گويند و به معنى شنا كننده و آب ورز هم آمده است . اشناب - به كسر اول بر وزن مهراب به معنى شنا و شناورى باشد . اشنان - به ضم اول بر وزن نقصان گياهى باشد كه بدان رخت شويند و بعد از طعام خوردن دست نيز بدان بشويند و آن را به عربى غاسول خوانند و چون آن را بسوزانند اشخار شود . اشنان دارو - اشنان معلوم و دال بىنقطه به الف كشيده و راى به واو رسيده زوفاى خشك باشد مشهور به زوفاى مصرى و آن گياهى است دوائى شبيه به برگ حنا استسقا را نافع است . اشنود - به فتح اول و ثالث و واو و سكون ثانى و دال ابجد نام روز دوم است از خمسهء مسترقه قديم و به ضم اول و ثالث بر وزن خشنود ماضى شنيدن باشد يعنى شنيد . اشنوشه - به كسر اول بر وزن بىتوشه هوائى را گويند كه با صدا و حركت سر از دماغ بر آيد و آن را به عربى عطسه خوانند . اشنه - به ضم اول و فتح ثالث به معنى اشنان است كه بدان رخت و جامه شويند و نام داروئى هم هست خوشبوى كه آن را دواله مىگويند و به عربى شبيه العجوز و مسلك القرود خوانند مانند عشقه و لبلاب بر درخت پيچد و اگر بسايند و در چشم كشند چشم را جلا دهد . اشو - به فتح اول و ضم ثانى به واو رسيده به لغت زند و پازند به معنى بهشتى باشد كه در مقابل دوزخى است . اشوغ - به ضم اول بر وزن دروغ شخص مجهول النسب و مفقود البلد را گويند . اشه - به ضم اول و فتح ثانى گياهى است كه كمان‌گران بر بازوى از جا بدر رفته بندند و اشق معرب آن است . اشتاف ناميثا - به فتح اول و كسر فا يعنى عصاره ماميثا و ماميثا به لغت سريانى نام رستنى باشد كه آن را در قابضات به كار برند كه آن را رهبانانى كه در نواحى موصل مىباشند سازند درد چشم را نافع است . اشيهه - به فتح اول و كسر ثانى به تحتانى رسيده و هاى مفتوح آواز و شيههء اسب را گويند . اصابع فرعون - سنگى است مانند انگشت آدمى و آن را از بحر حجاز آورند و به عربى امساك الخراج گويند . اصباهان - معرب اسپاهان است و آن شهريست مشهور در عراق و نام اصلى او اين است و نام مقامى است از جملهء دوازده مقام موسيقى و آن را اصفاهانك نيز خوانند . اصطخر - به كسر اول بر وزن و معنى استخر است كه قلعهء فارس باشد و آن تختگاه دارابن داراب است و آبگير و تالاب را نيز گويند . اصطرخ - بر وزن و معنى استخر است كه قلعهء فارس باشد و تالاب و آبگير را نيز گويند . اصطرك - به فتح اول بر وزن احمدك صمغى است سرخ به سياهى مايل و بعضى گويند صمغ درخت زيتون است نزله را نافع باشد . اصطرلاب - معروف است و آن آلتى باشد از برنج و تال ساخته كه منجمان بدان ارتفاع آفتاب و كواكب معلوم كنند و اين لغت يونانى است به معنى ترازوى